چند شب پيش هوا خيلي ابري بود
همه جا رو مه گرفته بود
يه مه سفيد و غليظ
نميشد هيچ جايي رو ديد
سياهي شب با سفيدي مه مخلوط شده بود
يه حس خيلي بدي داشتم
نميدونم چرا احساس ميكردم كه امشب قراره يه نفر بميره
اين حس بد و ناخوشايند مثه خره به جونم افتاده بود
نميتونستم خودمو ازفكر مرگ اون يه نفر بيرون بيارم
همش با خودم مي گفتم اون يه نفر كيه؟كجاي اين دنيا زندگي ميكنه؟الان چه حالي داره؟
تقريبا بشتر شبو بيدار موندمو به اون يه نفر فكر كردم
چيز زيادي به صبح نمونده بود
اما هوا بازم اون غريبي و رنگ سياهو سفيدشو داشت
نميدونم چرا يه دفعه حالم بد شد؟؟؟
سرم گيج ميرفت...نتونستم خودمو كنترل كنم
افتادم زمين
ديگه هيچي نفهميدم
وقتي چشامو باز كردم خودمو توي يه جاي سفيد ديدم
سفيدي...سفيدي...سفيدي
سفيدي مطلق
نميتونستم خودمو لمس كنم
مثه يه تيكه بخار بودم
تازه فهميدم كه چه اتفاقي افتاده؟
اون كسي كه قرار بود بميره خودم بودم نه كس ديگه اي
اما مرگ من ،پايان زندگيم نبود
من يه زندگي دوباره رو شروع كردم
ديگه هيچ درد و رنجي رو حس نميكردم
مرگ خيلي زود عاشق ميشهخيلي زوداونقدر زود كه حتي فكرشم نميتوني بكنيشايد توي يه لحظه عاشق چند نفر بشهاما اون دوس داره عشقش هر چي زودتر به وصال برسهواسه همين همه ي معشوقاشو با خودش ميبرهاينو هميشه يادمون باشهيه روزي مرگ عاشق ما ميشهيه روزي به گونه ي ما بوسه ميزنهيه روزي ما رو نوازش ميكنهو بالاخره يه روزي دستاشو دور ما حلقه ميكنه و ما رو تو آغوشش ميگيره و ميبرهپس بياين هميشه به يادش باشيم و منتظرش...
When a man lies He murders some part of the worldThese are the pale deaths which men miscall their livesAll this I can not bear to witness any longercan not the kingdom of salvation , take me home?
وقتي انساني دروغ مي گويد او جزيي از جهان را مي كشداين ها مرگ هايي رنگ باخته اند كه آدمي به غلط زندگي مي نامدديگر توان نظاره اين همه در من نيستآيا زادشاه رستگاري توان بردن مرا به خانه ندارد؟
گاهی وقتا واسه دیدن حقیقت فقط باید یه کم با دقت بیشتری نگاه کنی نه اینکه چهار تا چشم داشته باشی
واسه دیدن زیبایی ها لازم نیست که حتما به بقیه آدما نگاه کنی.
کافیه یه لحظه چشاتو ببندیو به خودت فکر کنی.خودت سرشار از زیبایی ها هستی
میتونی به این طبیعت خدا نگاه کنی که این همه قشنگه نه فقط به آدما
گاهی وقتا واسه شنیدن یه صدای خوب حتما لازم نیست که آهنگ گوش کنی.فقط یه لحظه بگیر یه جا آروم بشین
و فکر کن .اون وقت قشنگ ترین صداهای دنیا رو میشنوی
واسه عاشق شدن هم لازم نیست که دنبال یه فرد خاصی بگردی.
تو وقتی چیزی جلوته و داری اونو میبینی ,بازم دنبالش میگردی؟
وقتی واسه عاشق شدن یه معشوق خوب و مهربون و با وفا و زیبا داری,لازمه که به این آدمای خاکی دل ببندی؟
وقتی میتونی پاک ترین و بهترین باشی ,چرا باید عکسش اتفاق بیفته؟
یه کم به خودت بیا.
همه چی اتفاق میفته فقط اگه تو بخوای...
چرا ما آدما یه جوری هستیم؟
چرا عادت داریم که خیلی وقتا خیلی ها رو اذیت کنیم؟
اونم کسایی که دوسشون داریم
چرا عادت داریم کسایی که دوسشون داریمو ترک کنیم
با اینکه دوسشون داریم ترکشون میکنیم
اما بازم داریم اشتباه میکنیم
بعدا متوجه این اشتباه احمقانه و بزرگ میشیم؟
بعضی وقتا به خاطر کسی که دوسش داریم,چشامون بارونی میشه
اما کاری میکنیم که اون نفهمه.آخه غرور داریم
گاهی وقتا به گرمی دستای کسی که دوسش داریم نیاز داریم اما ترجیح میدیم که سرما رو تحمل کنیم ولی یه وقت دستشو نگیریم ؛ آخه مغروریم
شده که براش میمیریم اما بش نمیگیم .تپش قلبمون واسه اونه اما خفه خون میگیریم.میگیم هیچی نیس.فقط یه کم اضطراب داریم که تپش قلبمون زیاد شده
آره؛همه ی اینا دروغای قشنگی هستن.
چرا وقتی یکی تو سرمای زمستون به آغوش گرممون پناه میاره , از خودمون دورش کنیم؟چرا؟ممکنه تو یه روز
گرم تابستونی به خنکی لبش محتاج بشیم
چرا حاضریم که دل اونو بشکنیم اما غرورو خودمونو نشکنیم؟
یعنی غرور بالاتر از عشق و دوست داشتنه؟
عشق هدیه ی خدایه اما غرور هدیه ی شیطان
چرا ما باید هدیه ی خدا رو پس بزنیم و هدیه ی شیطان رو قبول کنیم؟چطور میتونیم تو چشای کسی خیره بشیمو بش بگیم که دوسش نداریم؟
چه جوری؟
افسرده ام تو این پاییز
تو این زندونی که مال ماس
افسرده ام من مثل تو
تو مثل من
اینجا کجاس؟؟
روز قبل,مثه ساعتای مرده ی دیشب
همین چیزا رو میبینم که من عقده ای میشم
همه یه مشت مریض و منم توی لاک خودم
پس منم نگاه نمیکنم دوباره تورم
بزار بگم تا بدونی نسل من
آره نسل من ؛ یه نسل سوختس
از بیرون سالمه ولی از تو مردس
میبینی آخر خطیم ؛خدا بسر شاهده
مگه میشه آدم فکر خوبی به سر راه بده
تو جوونی افسرده ام
چیز بد زیاد دیدم و من آزرده ام
یه کابوسه و پر از ترس و عذابه
واسه راحت شدن دوامون قرص اعصابه
این ثانیه ها که میگذره ؛ روزای عمرمه
این دنیا رو نمی خوام یه ثانیه عمرن
آخرینم جملم: نگران من نباش
من افسردم
شايد بگويي آري ، چرا که نمي داني که نگريستن عاشقانه به يک شي يعني چه . شايد با شهوت به اشيا نگاه کرده اي ، اين چيز ديگري است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعي کن تفاوت را درک کني
چهره اي زيبا ، بدني زيبا ، تو به آن نگاه مي کني و احساس مي کني که عاشقانه به آن مي نگري ولي چرا به آن نگاه مي کني ؟ آيا مايلي از آن چيزي به دست آوري ؟ آن عشق نيست و شهوت است . آيا مي خواهي از آن بهره بکشي ؟ آن گاه شهوت است و عشق نيست . آن هنگام در واقع ، تو فکر مي کني که چگونه از آن استفاده ببري ، چگونه آن را تصاحب کني ، چگونه از آن بدن وسيله اي بسازي براي خوشوقتي خودت .
شهوت يعني : چگونه از چيزي براي خوشوقتي خودت استفاده کني و عشق يعني ، خوشوقتي تو ابدا مطرح نيست . در واقع ، شهوت يعني چگونه چيزي به دست آوري و عشق يعني چگونه چيزي ببخشي . اين دو درست نقطه مقابل هم هستند .
اگر چهره اي زيبا ببيني و به آن عشق احساس کني ، احساس بي درنگ تو در آگاهي ات اين خواهد بود که چگونه مي تواني اين چهره را خشنود کني ، چگونه اين مرد يا اين زن را خوشحال کني . در اين جا خودت اهميتي نداري .
در عشق ديگري مهم است اما در شهوت مهم تو هستي . در شهوت تو فکر مي کني ديگري را وسيله خوشحالي خودت قرار دهي ، در عشق فکر مي کني که خودت چگونه وسيله شوي .
عشق تسليم است و شهوت يک تهاجم .
تو حتي در شهوت نيز از عشق سخن مي گويي . پس فريب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به اين ادراک خواهي رسيد که در زندگي حتي يک بار نيز به کسي يا چيزي عاشقانه نگاه نکرده اي .
دومين تفاوتي که بايد درک شود اين است ... اگر عاشقانه به چيزي مادي يا بي جان نگاه کني ، آن شي به يک شخص تبديل مي شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کني ، آن گاه عشق تو کليدي مي شود تا هر چيزي را به شخص تبديل سازد . اگر به يک درخت عاشقانه بنگري ، درخت يک شخص مي گردد .
هر گاه عاشقانه به چيزي نگاه کني ، آن چيز يک شخص مي شود و برعکس . هر گاه با چشماني شهواني به شخصي نگاه کني ، آن شخص به يک شي تبديل مي شود . براي همين است که چشمان شهواني دافعه دارند . چرا که هيچ کس نمي خواهد شي شود . وقتي به همسرت با چشمان شهواني مي نگري او احساس ازردگي مي کند . در واقع تو چه مي کني ؟ تو يک شخص را ، يک شخص زنده را به وسيله اي بي جان تغيير مي دهي . تو مي پنداري که چگونه استفاده کني و آن شخص کشته مي شود .
چشمان شهواني دافعه دارند و زشت هستند .
وقتي با عشق به کسي نگاه کني ، او والا مي گردد . يگانه مي گردد . ناگهان او يک شخص مي شود . يک شخص را نمي توان با ديگري جايگزين کرد ولي يک اشيا را مي توان جايگزين کرد . يک شي قابل جايگزيني است ولي يک شخص جايگزيني ندارد . او يکتا و يگانه است .
عشق همه چيز را يگانه مي کند . به همين سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمي کني که شخص هستي . تا زماني که کسي عميقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهي کرد که موجودي يگانه هستي و به راحتي مي توان تو را تغيير داد و جايگزين کرد .
در رابطه شهواني ، همه چيز شي هست و اين غير انساني ترين کارهايي است که انسان مي تواند انجام دهد : تبديل شخصي به شي .
وقتي عاشقانه مي نگري ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . براي امتحان يه يک گل نگاه کن و خودت را به تمامي از ياد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غايب باشي . گل را احساس کن ، آن گاه عشقي عميق از آگاهي تو به سمت گل روانه مي گردد . تو به وجد مي آيي و آن گل ، يک شخص مي گردد .
به موضوع ديگري نپرداز . با يک گل سرخ يا با چهره معشوقت باقي بمان . تنها با قلبت بمان . با اين احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتي چنين باشد ، تو غايب خواهي بود ، هرگز به خودت توجه نخواهي کرد .
وقتي به خودت توجه نداري ، خالي مي گردي ، فضايي درونت آفريده مي شود . وقتي ذهنت کاملا به ديگري متوجه مي گردد ، آن گاه درونت خلا ايجاد مي شود .
با معشوق ، انسان به تمامي ناتوان مي گردد ، اين را به ياد بسپار . هر گاه عاشق کسي باشي ، احساس عجز کامل مي کني . درد عشق همين است : فرد نمي تواند احساس کند که چه بکند . او مايل است همه کار بکند ، مي خواهد تمامي کائنات را به معشوق ببخشد ، ولي چه مي تواند بکند ؟
تو تهي هستي و به همين سبب عشق به يک مراقبه عميق تبديل مي گردد . در حقيقت ، اگر کسي را دوست داشته باشي ، به هيچ مراقبه ديگري نيازي نيست ولي چون در واقع کسي عاشق نيست ، به 112 تکنيک نياز دارد و حتي شايد اين ها هم کافي نباشد . خود عشق بزرگ ترين تکنيک است ولي عشق مشکل است و حتي ناممکن .
عشق يعني خود را آگاهانه رها کردن و در همان مکان ، جايي که نفس تو وجود داشته ، ديگري را جاي دادن . جايگزيني خودت با ديگري يعني عشق . گويي که اينک تو نيستي و فقط ديگري هست .
سارتر مي گويد که ديگري جهنم است و حق با اوست . او درست مي گويد زيرا که ديگري فقط براي تو جهنم مي آفريند ولي همچنين او اشتباه مي کند ، زيرا اگر ديگري بتواند جهنم باشد ، مي تواند بهشت هم باشد ، کافي است با عشق نگاه کنيم . هر زن و شوهر براي يکديگر جهنم مي سازند زيرا هر يک مي کوشد تا ديگري را تصاحب کند . غافل از اينکه تنها تصاحب اشيا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !
اگر عاشق باشي ، حتي نگاه خيره بسيار زيباست ، زيرا خيره شدن تو ، او را يک شي نمي سازد . آن گاه مي تواني مستقيم به چشمان او نگاه کني . آن گاه مي تواني عميقا وارد چشمان ديگري شوي . تو او را به يک شي تبديل نمي کني ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او يک شخص مي سازد . براي همين است که تنها نگاه خيره عاشقان زيباست و گرنه خيره نگريستن زشت است .
هرگاه شخصي را به يک شي تبديل کني ، عملي غيراخلاقي مرتکب شده اي ولي اگر سرشار از عشق باشي ، در آن لحظه سرشار از عشق ، اين پديده ، اين برکت با هر موضوعي روي خواهد داد و تو زندگي مي بخشي .
هنگامي که معشوق به تصاحب در آيد ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها يک شي خواهد بود . مي تواني از او استفاده کني ، ولي برکات هرگز برنمي گردند ، زيرا آن برکات فقط زماني مي آمدند که او يک انسان بود ، ديگري آفريده شده بود ، شخص را در ديگري آفريده بودي و ديگري نيز ، شخص را در تو آفريده بود . هيچ کدام شي نبوديد . هر دو ذهنيت هايي بوديد که با هم تلاقي کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه يک انسان و يک شی
اگر بداني که تو نيستي و آگاهي ات با عشقي عميق به سوي ديگري
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
I’d give anything to give me to you
Can you forget the world that you thought you know
If you want me, come and find me
Nothing stopping you, so pleas release me
I’ll believe all your lies
Just pretend you love me
Make believe, close your eyes, I’ll be anything for you
Nothing left to make me feel anymore
There’s only you and everyday I need more
I’ll do anything you say just tell me
Anything for you. I’ll become your earth and sky
For ever never die
I’ll be anything you need
همه چیزم را دادم تا به تو برسم
میتونی دنیایی روا فراموش کنی که فکر میکردی میشناسی
اگه منو میخوای, بیا و پیدام کن
هیچ چیز تو رو متوقف نمیکنه, پس لطفا منو رها کن
من تمامی دروغ های تو را باور خواهم کرد
فقط وانمود کن که منو دوست داری
چشمانت را ببند.من همه چیز تو خواهم شد
هیچ چیز باقی نمونده تا منو به حس کردن وادار کنه
فقط تو هستی و هر روز بیشتر به تو احتیاج دارم
من تمام کاهایی را که تو بگویی انجام خواهم داد
همه چیز واسه ی تو.من آسمان و زمین تو خواهم شد
برای همیشه جاودان
من تمام چیزی خواهم شد که تو نیاز داری
یه قصه آخرش,مرگ و شکایت یه جمله آخرش تا بی نهایت دلم خونه,پر از درد و گلایست خداحافظ به تو دستای پرغم خداحافظ به تو گریه و ماتم خداحافظ به هر لحظه ی این عشق به چشمای غریب از قصه عشق خداحافظ؛میخوام نگات کنم اینه پایان راه,وایستا؛میخوای صدات کنم؟ آره تورم میزارم کنارو راحت پیش میرم هر کاری میکنم,نمیخوام بشه پیش گیرم الان یادم میاد اون روزایی که به دروغ گفتی دوست دارم,نمیخوام ازم دور بیفتی ولی منو بگو که تشنه عشقت بودم همه لحظه ها تشنه حست بودم دیگه نمیخوام بمونم توی این قفس تنها چیزی که میخواستم بود یه هم نفس دیگه همدم تنهایی هام فقط سازه ای عروسک قشنگم خداحافظ خداحافظ اگه گفتن گناهه گناه دل سپردن یه آهه خداحافظ به من که ز غصه سیرم بمیرم رنگ دنیا رو نبینم دوای دردم,سلام من بود خداحافظ اگرچه سخت بود
www.fun-arezoo.blogsky.com
میسی از همتون.دوستوووووووووووووون دالم.
خداحافظ میشه واسم کلمه ی آخر
میخوام دردمو بنویسم من روی کاغذ
تو که نموندی و منو فراموش کردی
نمیدونم دیگه کی میتونه باشه بعدی؟
ولی سخته یه مدت,میگذره بازم
من یادم میره گفتم دوست دارم نازم
کاری ندارم بت,میگذرم ازت راحت
درست مثل خودت منم ندارم طاقت
تموم شد این رابطه.تو هم رفتی که رفتی
پشت سرتم نگاه نکن.نیس دیگه ردی
این راه شده تموم واسه هر دومون
ولی شیرینی و تلخی داشت رویامون
که گذشت و رفت.خراب شده سقفمون
همین بهتر سقفم شده آسمون
بد کردی بهم, بوده خدا شاهد
واسم خیلی سخته ولی خداحافظ
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسدسکوت را نوازش می دهندو جای خالی آدم های شب نشین رابا نگاهی معصومانه پر می کنند
***************
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اندمثل آسمانی که امشب می بارد....و اینک بارانبر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیندو چشمانم را نوازش می دهدتا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
مترسک ناز می کندکلاغ ها فریاد می زنندو من سکوت می کنم....این مزرعه ی زندگی من استخشک و بی نشان
این شب هاچشم های من خسته استگاهی اشک ، گاهی انتظاراین سهم چشم های من است
در حضور واژه های بی نفسصدای تیک تیک ساعت را گوش کنشاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
...About me
آرشيو
پيوندها
طراح قالب
خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست