تبليغاتX
?What`s the meaning of love darling
Life---Love---Death

چند شب پيش هوا خيلي ابري بود

همه جا رو مه گرفته بود

يه مه سفيد و غليظ

نميشد هيچ جايي رو ديد

سياهي شب با سفيدي مه مخلوط شده بود

يه حس خيلي بدي داشتم

نميدونم چرا احساس ميكردم كه امشب قراره يه نفر بميره

اين حس بد و ناخوشايند مثه خره به جونم افتاده بود

نميتونستم خودمو ازفكر مرگ اون يه نفر بيرون بيارم

همش با خودم مي گفتم اون يه نفر كيه؟كجاي اين دنيا زندگي ميكنه؟الان چه حالي داره؟

تقريبا بشتر شبو بيدار موندمو به اون يه نفر فكر كردم

چيز زيادي به صبح نمونده بود

اما هوا بازم اون غريبي و رنگ سياهو سفيدشو داشت

نميدونم چرا يه دفعه حالم بد شد؟؟؟

سرم گيج ميرفت...نتونستم خودمو كنترل كنم

افتادم زمين

ديگه هيچي نفهميدم

وقتي چشامو باز كردم خودمو توي يه جاي سفيد ديدم

سفيدي...سفيدي...سفيدي

سفيدي مطلق

نميتونستم خودمو لمس كنم

مثه يه تيكه بخار بودم

تازه فهميدم كه چه اتفاقي افتاده؟

اون كسي كه قرار بود بميره خودم بودم نه كس ديگه اي

اما مرگ من ،پايان زندگيم نبود

من يه زندگي دوباره رو شروع كردم

ديگه هيچ درد و رنجي رو حس نميكردم




+ مورخ Thu 17 Dec 2009زمان 6:46 PM به قلم Arezu

مرگ خيلي زود عاشق ميشه
خيلي زود
اونقدر زود كه حتي فكرشم نميتوني بكني
شايد توي يه لحظه عاشق چند نفر بشه
اما اون دوس داره عشقش هر چي زودتر به وصال برسه
واسه همين همه ي معشوقاشو با خودش ميبره
اينو هميشه يادمون باشه
يه روزي مرگ عاشق ما ميشه
يه روزي به گونه ي ما بوسه ميزنه
يه روزي ما رو نوازش ميكنه
و بالاخره يه روزي دستاشو دور ما حلقه ميكنه و ما رو تو آغوشش ميگيره و ميبره
پس بياين هميشه به يادش باشيم و منتظرش...




+ مورخ Fri 11 Dec 2009زمان 0:13 AM به قلم Arezu




+ مورخ Thu 10 Dec 2009زمان 10:46 PM به قلم Arezu

When a man lies
 He murders some part of the world
These are the pale deaths which men miscall their lives
All this I can not bear to witness any longer
can not the kingdom of salvation , take me home?

وقتي انساني دروغ مي گويد
او جزيي از جهان را مي كشد
اين ها مرگ هايي رنگ باخته اند كه آدمي به غلط زندگي مي نامد
ديگر توان نظاره اين همه در من نيست
آيا زادشاه رستگاري توان بردن مرا به خانه ندارد؟





+ مورخ Thu 10 Dec 2009زمان 10:32 PM به قلم Arezu









+ مورخ Tue 3 Nov 2009زمان 6:25 PM به قلم Arezu

گاهی وقتا واسه دیدن حقیقت فقط باید یه کم با دقت بیشتری نگاه کنی نه اینکه چهار تا چشم داشته باشی

واسه دیدن زیبایی ها لازم نیست که حتما به بقیه آدما نگاه کنی.

کافیه یه لحظه چشاتو ببندیو به خودت فکر کنی.خودت سرشار از زیبایی ها هستی

میتونی به این طبیعت خدا نگاه کنی که این همه قشنگه نه فقط به آدما

گاهی وقتا واسه شنیدن یه صدای خوب حتما لازم نیست که آهنگ گوش کنی.فقط یه لحظه بگیر یه جا آروم بشین

و فکر کن .اون وقت قشنگ ترین صداهای دنیا رو میشنوی

واسه عاشق شدن هم لازم نیست که دنبال یه فرد خاصی بگردی.

تو وقتی چیزی جلوته و داری اونو میبینی ,بازم دنبالش میگردی؟

وقتی واسه عاشق شدن یه معشوق خوب و مهربون و با وفا و زیبا داری,لازمه که به این آدمای خاکی دل ببندی؟

وقتی میتونی پاک ترین و بهترین باشی ,چرا باید عکسش اتفاق بیفته؟

یه کم به خودت بیا.

همه چی اتفاق میفته فقط اگه تو بخوای...




+ مورخ Sun 1 Nov 2009زمان 6:35 PM به قلم Arezu




+ مورخ Sun 25 Oct 2009زمان 6:29 PM به قلم Arezu

چرا ما آدما یه جوری هستیم؟

چرا عادت داریم که خیلی وقتا خیلی ها رو اذیت کنیم؟

اونم کسایی که دوسشون داریم

چرا عادت داریم کسایی که دوسشون داریمو ترک کنیم

با اینکه دوسشون داریم ترکشون میکنیم

اما بازم داریم اشتباه میکنیم

بعدا متوجه این اشتباه احمقانه و بزرگ میشیم؟

بعضی وقتا به خاطر کسی که دوسش داریم,چشامون بارونی میشه

اما کاری میکنیم که اون نفهمه.آخه غرور داریم

گاهی وقتا به گرمی دستای کسی که دوسش داریم نیاز داریم اما ترجیح میدیم که سرما رو تحمل کنیم ولی یه وقت دستشو نگیریم ؛ آخه مغروریم

شده که براش میمیریم اما بش نمیگیم .تپش قلبمون واسه اونه اما خفه خون میگیریم.میگیم هیچی نیس.فقط یه کم اضطراب داریم که تپش قلبمون زیاد شده

آره؛همه ی اینا دروغای قشنگی هستن.

چرا وقتی یکی تو سرمای زمستون به آغوش گرممون پناه میاره , از خودمون دورش کنیم؟چرا؟ممکنه تو یه روز

گرم تابستونی به خنکی لبش محتاج بشیم

چرا حاضریم که دل اونو بشکنیم اما غرورو خودمونو نشکنیم؟

یعنی غرور بالاتر از عشق و دوست داشتنه؟

عشق هدیه ی خدایه اما غرور هدیه ی شیطان

چرا ما باید هدیه ی خدا رو پس بزنیم و هدیه ی شیطان رو قبول کنیم؟چطور میتونیم تو چشای کسی خیره بشیمو بش بگیم که دوسش نداریم؟

چه جوری؟




+ مورخ Mon 5 Oct 2009زمان 0:19 AM به قلم Arezu








ادامه مطلب



+ مورخ Sun 4 Oct 2009زمان 7:44 PM به قلم Arezu

افسرده ام تو این پاییز

تو این زندونی که مال ماس

افسرده ام من مثل تو

تو مثل من

اینجا کجاس؟؟

روز قبل,مثه ساعتای مرده ی دیشب

همین چیزا رو میبینم که من عقده ای میشم

همه یه مشت مریض و منم توی لاک خودم

پس منم نگاه نمیکنم دوباره تورم

بزار بگم تا بدونی نسل من

آره نسل من ؛ یه نسل سوختس

از بیرون سالمه ولی از تو مردس

میبینی آخر خطیم ؛خدا بسر شاهده

مگه میشه آدم فکر خوبی به سر راه بده

تو جوونی افسرده ام

چیز بد زیاد دیدم و من آزرده ام

یه کابوسه و پر از ترس و عذابه

واسه راحت شدن دوامون قرص اعصابه

این ثانیه ها که میگذره ؛ روزای عمرمه

این دنیا رو نمی خوام یه ثانیه عمرن

آخرینم جملم: نگران من نباش

من افسردم





+ مورخ Thu 1 Oct 2009زمان 11:16 AM به قلم Arezu

آيا تا کنون هيچ شي را عاشقانه نگريسته اي ؟

شايد بگويي آري ، چرا که نمي داني که نگريستن عاشقانه به يک شي يعني چه . شايد با شهوت به اشيا نگاه کرده اي ، اين چيز ديگري است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعي کن تفاوت را درک کني

چهره اي زيبا ، بدني زيبا ، تو به آن نگاه مي کني و احساس مي کني که عاشقانه به آن مي نگري ولي چرا به آن نگاه مي کني ؟ آيا مايلي از آن چيزي به دست آوري ؟ آن عشق نيست و شهوت است . آيا مي خواهي از آن بهره بکشي ؟ آن گاه شهوت است و عشق نيست . آن هنگام در واقع ، تو فکر مي کني که چگونه از آن استفاده ببري ، چگونه آن را تصاحب کني ، چگونه از آن بدن وسيله اي بسازي براي خوشوقتي خودت .

شهوت يعني : چگونه از چيزي براي خوشوقتي خودت استفاده کني و عشق يعني ، خوشوقتي تو ابدا مطرح نيست . در واقع ، شهوت يعني چگونه چيزي به دست آوري و عشق يعني چگونه چيزي ببخشي . اين دو درست نقطه مقابل هم هستند .

اگر چهره اي زيبا ببيني و به آن عشق احساس کني ، احساس بي درنگ تو در آگاهي ات اين خواهد بود که چگونه مي تواني اين چهره را خشنود کني ، چگونه اين مرد يا اين زن را خوشحال کني . در اين جا خودت اهميتي نداري .

در عشق ديگري مهم است اما در شهوت مهم تو هستي . در شهوت تو فکر مي کني ديگري را وسيله خوشحالي خودت قرار دهي ، در عشق فکر مي کني که خودت چگونه وسيله شوي .

عشق تسليم است و شهوت يک تهاجم .

تو حتي در شهوت نيز از عشق سخن مي گويي . پس فريب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به اين ادراک خواهي رسيد که در زندگي حتي يک بار نيز به کسي يا چيزي عاشقانه نگاه نکرده اي .

دومين تفاوتي که بايد درک شود اين است ... اگر عاشقانه به چيزي مادي يا بي جان نگاه کني ، آن شي به يک شخص تبديل مي شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کني ، آن گاه عشق تو کليدي مي شود تا هر چيزي را به شخص تبديل سازد . اگر به يک درخت عاشقانه بنگري ، درخت يک شخص مي گردد .

هر گاه عاشقانه به چيزي نگاه کني ، آن چيز يک شخص مي شود و برعکس . هر گاه با چشماني شهواني به شخصي نگاه کني ، آن شخص به يک شي تبديل مي شود . براي همين است که چشمان شهواني دافعه دارند . چرا که هيچ کس نمي خواهد شي شود . وقتي به همسرت با چشمان شهواني مي نگري او احساس ازردگي مي کند . در واقع تو چه مي کني ؟ تو يک شخص را ، يک شخص زنده را به وسيله اي بي جان تغيير مي دهي . تو مي پنداري که چگونه استفاده کني و آن شخص کشته مي شود .

چشمان شهواني دافعه دارند و زشت هستند .

وقتي با عشق به کسي نگاه کني ، او والا مي گردد . يگانه مي گردد . ناگهان او يک شخص مي شود . يک شخص را نمي توان با ديگري جايگزين کرد ولي يک اشيا را مي توان جايگزين کرد . يک شي قابل جايگزيني است ولي يک شخص جايگزيني ندارد . او يکتا و يگانه است .

عشق همه چيز را يگانه مي کند . به همين سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمي کني که شخص هستي . تا زماني که کسي عميقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهي کرد که موجودي يگانه هستي و به راحتي مي توان تو را تغيير داد و جايگزين کرد .

در رابطه شهواني ، همه چيز شي هست و اين غير انساني ترين کارهايي است که انسان مي تواند انجام دهد : تبديل شخصي به شي .

وقتي عاشقانه مي نگري ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . براي امتحان يه يک گل نگاه کن و خودت را به تمامي از ياد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غايب باشي . گل را احساس کن ، آن گاه عشقي عميق از آگاهي تو به سمت گل روانه مي گردد . تو به وجد مي آيي و آن گل ، يک شخص مي گردد .

به موضوع ديگري نپرداز . با يک گل سرخ يا با چهره معشوقت باقي بمان . تنها با قلبت بمان . با اين احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتي چنين باشد ، تو غايب خواهي بود ، هرگز به خودت توجه نخواهي کرد .

وقتي به خودت توجه نداري ، خالي مي گردي ، فضايي درونت آفريده مي شود . وقتي ذهنت کاملا به ديگري متوجه مي گردد ، آن گاه درونت خلا ايجاد مي شود .

با معشوق ، انسان به تمامي ناتوان مي گردد ، اين را به ياد بسپار . هر گاه عاشق کسي باشي ، احساس عجز کامل مي کني . درد عشق همين است : فرد نمي تواند احساس کند که چه بکند . او مايل است همه کار بکند ، مي خواهد تمامي کائنات را به معشوق ببخشد ، ولي چه مي تواند بکند ؟

تو تهي هستي و به همين سبب عشق به يک مراقبه عميق تبديل مي گردد . در حقيقت ، اگر کسي را دوست داشته باشي ، به هيچ مراقبه ديگري نيازي نيست ولي چون در واقع کسي عاشق نيست ، به 112 تکنيک نياز دارد و حتي شايد اين ها هم کافي نباشد . خود عشق بزرگ ترين تکنيک است ولي عشق مشکل است و حتي ناممکن .

عشق يعني خود را آگاهانه رها کردن و در همان مکان ، جايي که نفس تو وجود داشته ، ديگري را جاي دادن . جايگزيني خودت با ديگري يعني عشق . گويي که اينک تو نيستي و فقط ديگري هست .

سارتر مي گويد که ديگري جهنم است و حق با اوست . او درست مي گويد زيرا که ديگري فقط براي تو جهنم مي آفريند ولي همچنين او اشتباه مي کند ، زيرا اگر ديگري بتواند جهنم باشد ، مي تواند بهشت هم باشد ، کافي است با عشق نگاه کنيم . هر زن و شوهر براي يکديگر جهنم مي سازند زيرا هر يک مي کوشد تا ديگري را تصاحب کند . غافل از اينکه تنها تصاحب اشيا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

اگر عاشق باشي ، حتي نگاه خيره بسيار زيباست ، زيرا خيره شدن تو ، او را يک شي نمي سازد . آن گاه مي تواني مستقيم به چشمان او نگاه کني . آن گاه مي تواني عميقا وارد چشمان ديگري شوي . تو او را به يک شي تبديل نمي کني ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او يک شخص مي سازد . براي همين است که تنها نگاه خيره عاشقان زيباست و گرنه خيره نگريستن زشت است .

هرگاه شخصي را به يک شي تبديل کني ، عملي غيراخلاقي مرتکب شده اي ولي اگر سرشار از عشق باشي ، در آن لحظه سرشار از عشق ، اين پديده ، اين برکت با هر موضوعي روي خواهد داد و تو زندگي مي بخشي .

هنگامي که معشوق به تصاحب در آيد ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها يک شي خواهد بود . مي تواني از او استفاده کني ، ولي برکات هرگز برنمي گردند ، زيرا آن برکات فقط زماني مي آمدند که او يک انسان بود ، ديگري آفريده شده بود ، شخص را در ديگري آفريده بودي و ديگري نيز ، شخص را در تو آفريده بود . هيچ کدام شي نبوديد . هر دو ذهنيت هايي بوديد که با هم تلاقي کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه يک انسان و يک شی

اگر بداني که تو نيستي و آگاهي ات با عشقي عميق به سوي ديگري




+ مورخ Sun 27 Sep 2009زمان 8:16 PM به قلم Arezu


ادامه مطلب



+ مورخ Sun 27 Sep 2009زمان 0:29 AM به قلم Arezu

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام







+ مورخ Sat 26 Sep 2009زمان 11:58 PM به قلم Arezu

I’d give anything to give me to you

Can you forget the world that you thought you know

If you want me, come and find me

Nothing stopping you, so pleas release me

I’ll believe all your lies

Just pretend you love me

Make believe, close your eyes, I’ll be anything for you

Nothing left to make me feel anymore

There’s only you and everyday I need more

If you want me, come and find me

I’ll do anything you say just tell me

I’ll believe all your lies

Just pretend you love me

Make believe, close your eyes, I’ll be anything for you

I’ll believe all your lies

Just pretend you love me

Make believe, close your eyes, I’ll be anything for you

Anything for you. I’ll become your earth and sky

For ever never die

I’ll be anything you need

I’ll believe all your lies

Just pretend you love me

Make believe, close your eyes, I’ll be anything for you


همه چیزم را دادم تا به تو برسم

میتونی دنیایی روا فراموش کنی که فکر میکردی میشناسی

اگه منو میخوای, بیا و پیدام کن

هیچ چیز تو رو متوقف نمیکنه, پس لطفا منو رها کن

من تمامی دروغ های تو را باور خواهم کرد

فقط وانمود کن که منو دوست داری

چشمانت را ببند.من همه چیز تو خواهم شد

هیچ چیز باقی نمونده تا منو به حس کردن وادار کنه

فقط تو هستی و هر روز بیشتر به تو احتیاج دارم

اگه منو میخوای, بیا و پیدام کن

من تمام کاهایی را که تو بگویی انجام خواهم داد

من تمامی دروغ های تو را باور خواهم کرد

فقط وانمود کن که منو دوست داری

چشمانت را ببند.من همه چیز تو خواهم شد

من تمامی دروغ های تو را باور خواهم کرد

فقط وانمود کن که منو دوست داری

چشمانت را ببند.من همه چیز تو خواهم شد

همه چیز واسه ی تو.من آسمان و زمین تو خواهم شد

برای همیشه جاودان

من تمام چیزی خواهم شد که تو نیاز داری

من تمامی دروغ های تو را باور خواهم کرد

فقط وانمود کن که منو دوست داری

چشمانت را ببند.من همه چیز تو خواهم شد





+ مورخ Sun 20 Sep 2009زمان 8:20 PM به قلم Arezu

یه قصه آخرش,مرگ و شکایت
یه جمله آخرش تا بی نهایت
دلم خونه,پر از درد و گلایست
خداحافظ به تو دستای پرغم
خداحافظ به تو گریه و ماتم
خداحافظ به هر لحظه ی این عشق
به چشمای غریب از قصه عشق
خداحافظ؛میخوام نگات کنم
اینه پایان راه,وایستا؛میخوای صدات کنم؟
آره تورم میزارم کنارو راحت پیش میرم
هر کاری میکنم,نمیخوام بشه پیش گیرم
الان یادم میاد اون روزایی که به دروغ گفتی
دوست دارم,نمیخوام ازم دور بیفتی
ولی منو بگو که تشنه عشقت بودم
همه لحظه ها تشنه حست بودم
دیگه نمیخوام بمونم توی این قفس
تنها چیزی که میخواستم بود یه هم نفس
دیگه همدم تنهایی هام فقط سازه
ای عروسک قشنگم خداحافظ
خداحافظ اگه گفتن گناهه
گناه دل سپردن یه آهه
خداحافظ به من که ز غصه سیرم
بمیرم رنگ دنیا رو نبینم
دوای دردم,سلام من بود
خداحافظ اگرچه سخت بود






+ مورخ Sun 20 Sep 2009زمان 8:0 PM به قلم Arezu

سلام به دارلینگای گرام
امیدوارم همتون خوب خوب باشین
این وبلاگی که الان بتون معرفی میکنم ,مال خودمه.اگه بش یه سری بزنین.ممنون میشم.فقط سر نه نظر
البته اگه خواستین میتونین نظر هم بدین.این دیگه تو فاز love نیستش.تو فاز funهستش.

www.fun-arezoo.blogsky.com

میسی از همتون.دوستوووووووووووووون دالم.




+ مورخ Sat 19 Sep 2009زمان 11:15 PM به قلم Arezu

خداحافظ میشه واسم کلمه ی آخر

میخوام دردمو بنویسم  من روی کاغذ

تو که نموندی  و منو فراموش کردی

نمیدونم دیگه کی میتونه باشه بعدی؟

ولی سخته یه مدت,میگذره بازم

من یادم میره گفتم دوست دارم نازم

کاری ندارم بت,میگذرم ازت راحت

درست مثل خودت منم ندارم طاقت

تموم شد این رابطه.تو هم رفتی که رفتی

پشت سرتم نگاه نکن.نیس دیگه ردی

این راه شده تموم  واسه هر دومون

ولی شیرینی و تلخی داشت رویامون

که گذشت و رفت.خراب شده سقفمون

همین بهتر سقفم شده آسمون

بد کردی بهم, بوده خدا شاهد

واسم خیلی سخته ولی خداحافظ

love-kiss






+ مورخ Sat 19 Sep 2009زمان 1:10 AM به قلم Arezu

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
            تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
            تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
            پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس
            تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم
            و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
            دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
            و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
            تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
            همین بود آخرین حرفت
            و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
            حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
            نمیدانم چرا رفتی؟
            نمیدانم چرا شاید خطا کردم
            و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
            نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
            ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
            و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
            و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
            و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
            تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
            و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
            و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم
            مرد
            کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
            و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
            کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
            و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
            هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
            ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
            و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
            کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
            تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
            در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
            و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
            کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
            و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
            میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر
            نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
            برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم



+ مورخ Mon 14 Sep 2009زمان 7:55 PM به قلم Arezu


اگه شما بخواین یه نفرو ببوسین,کجاشو میبوسین؟
سرش؟
پیشونی؟
لباش؟
لپش؟
گردن؟
بازو؟
دست؟
این نظر منه با یکم کپی برداری
اگه سر کسی رو ببوسی,سلامتی اون واست خیلی مهمه .چون سر نقطه حساسیه
اگه پیشونیشو ببوسی,معلومه که به آرامش اون خیلی اهمیت میدی.چون وقتی پیشونی کسی رو میبوسی,یه احساس آرامش عجیبی تو اون فرد به وجود میاد
اگه لباشو ببوسی ,یعنی عاشقشی(البته میشه عاشق بودن هم بش اطلاق نشه و فقط دوست داشتن باشه)
اگه لپشو ببوسی یعنی که دوسش داری
اگه گردنشو ببوسی یعنی بهش نیاز داری و وجود اون واسه زندگی تو مهم و حیاتیه و اگه نباشه تو Game over میشی!!!
اگه بازوشو ببوسی در بیشتر موارد اینجوریه که تو مرض داری,جایی بهتر نبود که ببوسی کچل؟شایدم میخوای باش شوخی کنی. میتونه اینطوری هم نباشه!
اگه  دستشو ببوسی معلومه  که اون از نظر تو فرد خیلی مهمیه و خیلی ارزش داره واست
خب کچل حالا کدوم بهتره؟





+ مورخ Sun 6 Sep 2009زمان 12:51 PM به قلم Arezu

آسمان آبی است ، پاکی و صداقت اش زیباست .

می شود از دستان نیلوفر ، پلی برای رسیدن به آسمان ساخت .

می شود از دنیا گذشت و آن را به حلقه فنا آویزان کرد .

می توان از نیستی به بودن ، و از ظلمت به روشنایی رسید .

می توان دلی لبریز از صداقت داشت و بر چشم آهوان بوسه زد.

می توان از هفت آسمان ، که بر بام هستی بنا گردیده بالا رفت .

می توان به اوج رسید ... به کمال عبودیت .

می توان او را دید …

من هم یک آسمانی هستم اما اسیر خاک . می خواهم پرواز کنم ...

روح آسمانیم در جسم خاکی حقیر نمی گنجد . می خواهم رها شوم ...

پلاکانی از آسمان برایم گسترده شده و من پله پله رو به آسمان خدا پیش می روم ...



+ مورخ Tue 18 Aug 2009زمان 8:37 PM به قلم Arezu

سلام دوستان عزیز من
حتما به قسمت پیوند های وبلاگ هم سری بزنین و ازشون استفاده کنین
مخصوصا قسمت هایی که به موسیقی راک و متال مربوط میشه.
مخصوصا گروه اونسنس ( Evanescence) که میتونید آهنگ هاشو از وبلاگ  "دنیای ماورایی من" دانلود کنین.
پیشنهاد میکنم که حتما دانلود کنین وگرنه از دستتون رفته



+ مورخ Thu 6 Aug 2009زمان 7:24 PM به قلم Arezu

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
 
***************

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

***************

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

***************

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

***************

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

***************

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 
 
 



+ مورخ Thu 6 Aug 2009زمان 2:27 AM به قلم Arezu

 با اينکه میدونم دوست داشتن گناهه دوستت دارم

با اينکه میدونم پرستش کار کافره مي پرستمت

با اينکه میدونم آخر عشق رسواییه عاشقت میشم

پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان دوستت دارم

                
 
 خواستم با تو باشم نخواستي ، خواستم مونس و يارت باشم نخواستي ، خواستم براي هميشه در کنارت باشم نخواستي

 خواستم هم گام و هم نفس روز هاي تنهايي ات باشم نخواستي ، خواستم پذيراي نگاه مهربانت باشم نخواستي ،
 
 خواستم قلبم را به يادگار تقديمت کنم باز هم نخواستي نخواستي ، هيچ کدام را نخواستي و نخواستي
 
                
 
 دست از سر ما بردار ، کنار تو نمي مونم

يه روز مي گفتم عاشقم ، اما ديگه نمي تونم

تقصير هيچکس ديگه نيست ، قصه ي ما تموم شده

حيف همه خاطره ها ، به پاي کي حروم شده

دروغ مي گفتي که ، برم از بي کسي دق مي کني

اشکاتو باور ندارم ، بي خودي هق هق مي کني

يادم مي افته لحظه اي که دست تو رو شد برام

قسم مي خوردي پيش من که جز تو عشقي نمي خوام

دست خودم نيست که ديگه هيچکسيو  باور ندارم

اين چيزا تقصير تویه  تلافيشو در مي يارم
 
                  
 
 نمي دانم چه حسي هست اين عاشقي؟

وقتي مي نشينم ، وقتي راه مي روم ، وقتي مي خوابم دوستت دارم

وقتي صدايي مي ايد دوستت دارم ، وقتي سکوت است دوستت دارم

چه مي کني با من که چنين راحت هميشگي شده اي ؟
                  
 
 توي زندگي بعضي چيز ها بزرگ ، بعضي چيز ها کوچک ، بعضي چيز ها ساده و بعضي چيز ها مهم هستند:

بزرگ مثل عشق

کوچک مثل غم

ساده مثل من

مهم مثل تو ...
 
                 
 
 

 
 
 



+ مورخ Wed 5 Aug 2009زمان 0:34 AM به قلم Arezu

چرا دلت گرفته؟ مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها...
خیال میکنم , دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
...عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم , تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است
و غم , اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور ,روی شانه های آن هاست
نه , وصل همیشه ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیات میان دوحرف
حرام خواهد شد
و عشق....
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
وعشق....
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه , صدای فاصله هایی است که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر
عاشق همیشه تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه هامیروند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را با آب می بخشند




+ مورخ Tue 4 Aug 2009زمان 11:34 PM به قلم Arezu

 R for red             red for blood

Blood for heart    heart for love

Love for you       you for me

I for you             i love you 
 




+ مورخ Mon 3 Aug 2009زمان 8:29 PM به قلم Arezu

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور 

یا خزانی خالی از فریاد و شور

***

مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای از امروز ها دیروز ها!

***

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد 

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

***

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

***

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه...شاید عاشقانم نیمه شب 

گل بر روی گور غمناکم نهند

***

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

***

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای 

در بر ائینه می ماند بجای

تار موئی نقش دستی شانه ای

***

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق دور و پنهان می شود

***

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار هفته ای 

خیره می ماند بچشم راه ها 

***

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو از ضربه های قلب تو 

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

***

بعدها نام مرا باران و بادنرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ
 
love




+ مورخ Mon 3 Aug 2009زمان 8:18 PM به قلم Arezu

بازم عکس...

love, love , love

ادامه مطلب



+ مورخ Mon 3 Aug 2009زمان 8:14 PM به قلم Arezu

یه سری عکس خوشکل تو ادامه مطلب هست که از تو سایت www.myi24.com برداشتم. خیلی قشنگن...
همشون هم love & heart هستن...

ادامه مطلب



+ مورخ Mon 3 Aug 2009زمان 7:38 PM به قلم Arezu

آغوشتو به غیر من , به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن 
من برای با تو بودن , پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت , تو بگو , به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر,آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من , تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو , منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو ,عادته  ,ترکم نمیشه
چشمای مهربون تو , منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو , عادته ,ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم , دغدغه هاتو جا بزار
به پای عشق من بمون , هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو  رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن, به روح و جسم و تن من






+ مورخ Mon 3 Aug 2009زمان 7:25 PM به قلم Arezu


چشماتو میبوسم , بمون
من بی تو می پوسم , بمون
دستاتو میگیرم , نرو
من بی تو میمیرم , نرو
زخم سکوتو چاره باش
تولد دوباره باش
عشق من دیرینه رو
چشماتو می بوسم , نرو
تو دوره دوری 
من ؛ ولی کنار تو
یه بغض نشکن , اینه یادگار تو
چشماتو میبوسم , بمون
من بی تو می پوسم , بمون
دستاتو میگیرم , نرو
من بی تو میمیرم , نرو
زخم سکوتو چاره باش
تولد دوباره باش
عشق من دیرینه رو
چشماتو می بوسم , نرو




+ مورخ Mon 3 Aug 2009زمان 7:13 PM به قلم Arezu

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com